جامع ترین مرکز علمی،آموزشی،تفریحی http://anjoman.hsbteam.com/ Mon, 24 Jul 2017 09:18:07 +0430 خلاصه آخرین موضوعات ارسالی در :جامع ترین مرکز علمی،آموزشی،تفریحی - ادبیات - بحث و تبادل نظر پیرامون موضوعات ادبی، داستان و شعر و کلیه موارد مربوطه. en Mon, 24 Jul 2017 09:18:07 +0430 pbboard 60 پارسی را پاس داریم[کتاب شعر] http://anjoman.hsbteam.com/t4673 Mon, 23 Sep 2013 22:17:30 +0330


برای مشاهده لینک باید ثبت نام کنید



برای مشاهده لینک باید ثبت نام کنید



برای مشاهده لینک باید ثبت نام کنید



برای مشاهده لینک باید ثبت نام کنید



برای مشاهده لینک باید ثبت نام کنید



برای مشاهده لینک باید ثبت نام کنید



برای مشاهده لینک باید ثبت نام کنید



برای مشاهده لینک باید ثبت نام کنید



برای مشاهده لینک باید ثبت نام کنید



برای مشاهده لینک باید ثبت نام کنید ]]>
http://anjoman.hsbteam.com/t4673
در این تاپیک شعر یا نقدی ادبی بگذارید!!! http://anjoman.hsbteam.com/t3774 Wed, 03 Jul 2013 16:52:32 +0430
میخوام بترکونید شعروچیستان و معماوجوک و...............

بزارید تا همه استفاده بکنن]]>
http://anjoman.hsbteam.com/t3774
القران الكريم mp3 http://anjoman.hsbteam.com/t3286 Fri, 31 May 2013 22:10:23 +0430 برای مشاهده لینک باید ثبت نام کنید



mp3quran.net]]>
http://anjoman.hsbteam.com/t3286
مرد کیست؟ http://anjoman.hsbteam.com/t3218 Tue, 28 May 2013 00:37:54 +0430 مرد کسیه که > همیشه پیراهن تنش باشه > آستیناش رو تا مچ تا بزنه > جین یا پارچه ای فرقی نداره > اما همیشه تمیز باشه > بوی عطر خوب و مردونه بده > نه زیاد نه کم ته ریش داشته باشه > اخمو باشه > موقع حرف زدن سرش پایین باشه > محرم و نا محرم حالیش باشه > جنبه حتی بوسیده شدن داشته باشه > دستشو که میگیری حس داشته باشه > زیر دستات نبضش بزنه و گرم گرم باشه > مرد باید مرد باشه ! > تافته ی جدا بافته نباشه > با پول باباش کاری نداشته باشه > هر چی هست از خود خودش باشه > خاکی باشه و از مردم باشه > مهربون باشه اما لوس و ننر نباشه > آره مرد باید مرد باشه ! > وقتی باهاش حرف میزنی > فقط گوش کنه و نگات کنه > نه من بگه نه منم باشه > حرف که بزنه حرف خوب بزنه > نصیحت نکنه اما راه بلد باشه > زبون باز و چاپلوس نباشه > از ته دل حرف بزنه و صادق باشه > همیشه با همه وجود حقیقت بگه > حتی اگه باعث تنهاییش باشه > کلا بگم درد رو بشناسه و اهل دل باشه > بیخیال اطرافش همه توجهش به تو باشه > دیر بخنده اما وقتی میخنده ازته دل باشه > وقتی بغلت میکنه امن امن باشه > وقتی میبوستت از ته دلش باشه > راه رفتن باهاش حس خوب داشته باشه > هر کسی شما دو تا رو دید حسود باشه > افتخار کنی وقتی باهاش هستی > باور کنی این تنها مرد دنیاتباشه > خلاصه که مرد باید مرد باشه ‏... تشکر یادتون نره]]> مرد کسیه که

> همیشه پیراهن تنش باشه

> آستیناش رو تا مچ تا بزنه

> جین یا پارچه ای فرقی نداره

> اما همیشه تمیز باشه

> بوی عطر خوب و مردونه بده

> نه زیاد نه کم ته ریش داشته باشه

> اخمو باشه

> موقع حرف زدن سرش پایین باشه

> محرم و نا محرم حالیش باشه

> جنبه حتی بوسیده شدن داشته باشه

> دستشو که میگیری حس داشته باشه

> زیر دستات نبضش بزنه و گرم گرم باشه

> مرد باید مرد باشه !

> تافته ی جدا بافته نباشه

> با پول باباش کاری نداشته باشه

> هر چی هست از خود خودش باشه

> خاکی باشه و از مردم باشه

> مهربون باشه اما لوس و ننر نباشه

> آره مرد باید مرد باشه !

> وقتی باهاش حرف میزنی

> فقط گوش کنه و نگات کنه

> نه من بگه نه منم باشه

> حرف که بزنه حرف خوب بزنه

> نصیحت نکنه اما راه بلد باشه

> زبون باز و چاپلوس نباشه

> از ته دل حرف بزنه و صادق باشه

> همیشه با همه وجود حقیقت بگه

> حتی اگه باعث تنهاییش باشه

> کلا بگم درد رو بشناسه و اهل دل باشه

> بیخیال اطرافش همه توجهش به تو باشه

> دیر بخنده اما وقتی میخنده ازته دل باشه

> وقتی بغلت میکنه امن امن باشه

> وقتی میبوستت از ته دلش باشه

> راه رفتن باهاش حس خوب داشته باشه

> هر کسی شما دو تا رو دید حسود باشه

> افتخار کنی وقتی باهاش هستی

> باور کنی این تنها مرد دنیاتباشه

> خلاصه که مرد باید مرد باشه

‏... تشکر یادتون نره]]>
http://anjoman.hsbteam.com/t3218
نامه های بابا لنگ دراز به جودی ابوت http://anjoman.hsbteam.com/t3217 Tue, 28 May 2013 00:31:13 +0430
دیر یا زود آدم پیر و خسته می شود درحالی که از اطراف خود غافل بوده است. آن وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش بی تفاوت می شود و فقط او می ماند و یک خستگی بی لذت و فرصت و زمانی که ازدست رفته و به دست نخواهد آمد. ...

جودی عزیزم! درست است، ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم.

هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگیما بیشتر می شود.

پس هرکسی را بیشتر دوست داریم ومی خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم در دلشثبت شویم.

دوستدارتو : بابالنگ دراز

--‏ تشکر یادتون نره]]>
http://anjoman.hsbteam.com/t3217
رو مسخرگی پیشه کن(شعر طنز عبید زاکانی) http://anjoman.hsbteam.com/t3024 Wed, 15 May 2013 11:27:02 +0430

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز





خواهی که شود بخت تو فرخنده و پیروز





خواهی که شود عید سعیدت همه نوروز





خواهی که شود طالع تو شمع شب افروز





خواهی که رسد خلعت و انعام به هر روز





رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز





امروز به جز مسخره رندان نپسندند





علم و هنر و فضل بزرگان نپسندند





ادراک و کمالات به تهران نپسندند





جز مسخره در مجلس اعیان نپسندند





رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز





خواهی که شوی با خبر از کار بزرگان





شکل تو کند جلوه در انظار بزرگان





چون موش زنی نقب(۱)به انبار بزرگان





خواهی که شوی محرم اسرار بزرگان





رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز





نه درس به کار آید و نه علم ریاضی





نه قاعده مشق و نه مستقبل و ماضی





نه هندسه و رسم و مساحات اراضی





خواهی که شوی مجتهد و حاجی و قاضی





رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز





صد سال اگر درس بخوانی همه هیچ است





در مدرسه یک عمر بمانی همه هیچ است





خود را به حقیقت برسانی همه هیچ است





جز مسخرگی هر چه بدانی همه هیچ است





رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز





وافور بکش تا بودت ممکن و مقدور





از باده مکن غفلت از چرس(۲)مشو دور





بنشین به خرابات بزن بربط و تنبور





خواهی که شوی پیش خوانین همه مشهور





رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز





در مجلس اعیان همه شب مست گذر کن





اول چو رسیدی دم در عرعر خرکن





پس گنجفه(۳)را از بغل خویش به درکن





از باده دماغ همه را تازه و ترکن





رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز





هر چند که ریش تو سفید است و قدت خم





رندانه بزن چنگ بر آن طره خم خم





از دولت محمود شدی میر مفخم





ای ارفع و ای امجد و ای اکرم و افخم





رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز





زنهار که از مجلس و اعضاش مزن دم





گر نان تو تلخ است زنانواش مزن دم





گر کفش گران است ز کفاش مزن دم





تا هست کباب بره از آش مزن دم





رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز





خواهی تو اگر در همه جا راه دهندت





ترفیع مقام و لقب و جاه دهندت





زیبا صنمی خوبتر از ماه دهندت





خواهی که زرو سیم شبانگاه دهندت





رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز





خواهی که شوی محرم آن بزمگه خاص





دوری مکن از مطرب و بازیگر و رقاص





اسباب ترقی شودت گنجفه و آس





خواهی که شوی زینت بزم همه اشخاص





رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز





خواهی تو اگر راحت و آسوده بمانی





رخش طرب اندر همه ایران بدوانی





خود را به مقامات مشعشع برسانی





هم داد خود از کهتر و مهتر بستانی





رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز…





چرس:نوعی ماده مخدر که احتمالا برای همون زمان عبید بوده و یا اگر الانم هستش اسمش عوض شده که من نمیدونم





. گنجفه و آس: یه نوع بازی قدیمی هستش که از رواج افتاده و تا جایی که من اطلاع دارم با ورق پاسور باید باشه

]]>
http://anjoman.hsbteam.com/t3024
داستان کوتاه و عبرت آموز زندگی پدر و مادر خائن http://anjoman.hsbteam.com/t2971 Mon, 13 May 2013 09:36:33 +0430

مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت: می خواهم ازدواج کنم.





پدر خوشحال شد و پرسید: نام دختر چیست ؟





مرد جوان گفت: نامش سامانتا است و در محله ما زندگی می کند.





پدر ناراحت شد. صورت در هم کشید و گفت: مرا ببخش به خاطر چیزی که می خواهم به تو بگویم. اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج  کنی چون او خواهر توست. خواهش می کنم از این موضوع چیزی به مادرت نگو.





 





مرد جوان نام سه دختر دیگر را آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود.





با ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت: مادر من می خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او خواهر توست! و نباید به تو بگویم.





مادرش لبخند زد و گفت: نگران نباش پسرم . تو با هر یک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی.





چون تو پسر او نیستی ... !

]]>
http://anjoman.hsbteam.com/t2971
داستان کوتاه جالب و خواندنی بهلول و فرد شراب خوار http://anjoman.hsbteam.com/t2925 Sat, 11 May 2013 10:28:11 +0430
روزی یکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می شود؟….



بهلول گفت: نگاه کن! من مقداری آب به صورت تو می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! بهلول گفت: حال مقداری خاک نرم بر گونه ات می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای گلی ساخت و آن را محکم بر پیشانی مرد زد!



 



مرد فریادی کشید و گفت: سرم شکست! بهلول با تعجب گفت: چرا؟ من که کاری نکردم! این گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نباید احساس درد کنی، اما من سرت را شکستم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی!

 



 

]]>
http://anjoman.hsbteam.com/t2925
داستان کوتاه و بسیار زیبای خولی و خر نامرد http://anjoman.hsbteam.com/t2920 Sat, 11 May 2013 09:51:34 +0430

روزی خولی از راهی می گذشت.





درختی پیدا کرد و زیر سایه آن کمی خوابید.





ناغافلی دزدی آمد و خرش را دزدید.





خولی وقتی از خواب بیدار شد و دید خرش نیست،





خورجینش را برداشت و به راه خودش ادامه داد





تا اینکه چشمش به خر دیگری افتاد که بدون صاحب بود.





آن را گرفت و کوله بارش را روی آن گذاشت و به راه خود ادامه داد





و با خودش گفت: خدا گر ز حکمت ببندد دری، ز رحمت گشاید در دیگری.





چند روز بعد صاحب خر پیدا شد و گفت: این خر مال من است.





خولی هم زیر بار نمی رفت و می گفت مال من است.





صاحب خر پرسید: خر تو نر بود یا ماده؟





خولی گفت: نر.





صاحب خر گفت: این خر ماده است.





خولی هم جواب داد: اما خر من، خر نامردی بود.

]]>
http://anjoman.hsbteam.com/t2920
تا حالا دقت کردین http://anjoman.hsbteam.com/t2910 Fri, 10 May 2013 10:09:35 +0430

* تا حالا دقت کردین چرا با موسیقی سنتی نمیشه رقصید؟





* تا حالا دقت کردین چرا اکثر ماشینها یا سفیدن یا سیاه یا نقره ای؟





* تا حالا دقت کردین چرا نمیشه با کت و شلوار کتونی پوشید؟





* تا حالا دقت کردین چرا زنها وقتی رژلب می زنن گردنشون رو به سمت آینه دراز می کنن؟





* تا حالا دقت کردین چرا مردم تو تاکسی راجع به سیاست صحبت میکنن؟





* تا حالا دقت کردین چرا وقتی خانومها به تقاطع می رسن بجای ترمز رو گاز فشار میارن؟





* تا حالا دقت کردین چرا قسمت مردانه اتوبوس بزرگتر از قسمت زنانه است؟





* تا حالا دقت کردین چرا تو اتوبان دست انداز میذارن؟





* تا حالا دقت کردین چرا کسی برای صبحونه کسی رو مهمون نمیکنه؟





* تا حالا دقت کردین چرا پشت کامیونها شعر می نویسن ؟





* تا حالا دقت کردین چرا با پیتزا دوغ نمیخورن؟





* تا حالا دقت کردین چرا با اینکه همه فضولند از فضولی بدشون میاد؟





* تا حالا دقت کردین چرا مردها ترجیح میدن گم شن اما آدرس نپرسن؟





* تا حالا دقت کردین چرا بچه ها همه خانوما رو خاله خودش میدونه ؟





* تا حالا دقت کردین وقتی خودکارت قطع میشه یه جا دیگه تستش میکنی مینویسه ، ولی دوباره جای قبلیش میخوای بنویسی نمینویسه !





* تا حالا دقت کردین همیشه وقتی حوله رو تو حموم میخوای برداری یکی از لباسات میفته رو زمین خیس میشه ؟!





* تا حالا دقت کردین دو ساعت درس میخونی ساعتو نگاه میکنی میبینی نیم ساعت گذشته !





نیم ساعت میای پای کامپیوتر ساعتو نگاه میکنی میبینی دو ساعت گذشته ؟!





* تا حالا دقت کردین وقتی تو زندگیتون یه روزنه ی امید پیدا میشه سریع یه پترس فداکار پیدا میشه که دستشو بکنه توش ؟





* تا حالا دقت کردین وقتی موبایلتون میوفته زمین سریع برش میدارین ببینین ، چیزیش شده یا نه ولی وقتی رفیقتون می خوره زمین هرهر بهش می خندین !





* تا حالا دقت کردین این داورای خط دروازه فقط دقت میکنن . . . !





* تا حالا دقت کردین ۹ ماهی که تو شکمِ مامانمون هستیم، جزء سنمون حساب نمیشه ؟!





* تا حالا دقت کردین همه مجری های صدا و سیما دوست دارن بیشتر در خدمت مهمان برنامه باشن اما وقت برنامه این اجازه رو بهشون نمیده ؟





* تا حالا دقت کردین بعضی حرفارو هر چقدم بقیه بگن , تا خودت تجربه نکنی و به غلط کردن نیفتی باور نمی کنی !





* تا حالا دقت کردین وقتی یه آهنگ قدیمی* گوش میدیم، به جایی* اینکه به خود آهنگ گوش بدیم به خاطره*هایی* که با آهنگ داشتیم فکر می کنیم !





* تا حالا دقت کردین اونقدر که پراید جون ایرانی هارو گرفت اسکندر مقدونی و چنگیز خان نگرفتن ؟!

]]>
http://anjoman.hsbteam.com/t2910
طنز طرز تهیه ی (حلیم سلطان) نه حریم سلطان! http://anjoman.hsbteam.com/t2903 Thu, 09 May 2013 20:13:36 +0430 تولید سریال های مفهومی و معناگرایی چون «حریم سلطان» به خوبی نشان می دهد برادران ما در کشورهای دوست و برادر و همسایه – ترکیه – تا چه اندازه به ذائقه مخاطب ایرانی نزدیک شده اند و چه راهکارهایی را برای جذب حداکثری که خواسته اصلی مسئولین کشور ترکیه است به کار می گیرند.


این سریال بنا به گفته راویان شیرین سخن برگرفته از دل تاریخ است که در این صورت باید تاریخ ترکیه را بالای سر قرار داد و به آن احترام فراوان گذاشت اما تحقیقات صورت گرفته نشان می دهد در آن برهه از تاریخ بانوان عثمانی تا سایه پوشیده بودند و چیزی که شما در تصاویر موجود می بینید، خطای دید و یا سرابی بیش نیست.



مواد لازم:



- بانوان زیبا و به چشم خواهری درجه یک: ۵ عدد

- بانوان زیبا و به ناچار درجه دو: ۳۰ عدد

- بانوان زیبا و جهنم و ضرر درجه سه: ۶۰ عدد

- بانوان باری به هر جهت: ۱۲۰ عدد

- بانوان متعادل کننده: ۵ عدد

- بانوان متحرک: ۱۶ عدد

- بانوان ایستا: ۳۲۰ عدد

- بانوان فضول و خبرچین، در عین حال زیبا: به اندازه رفع نیاز مخاطب

- بانوی سیخ کننده موی سر: یک عدد

- سنبل خان: یک فقره

- سلطان مفت خور برای هضم بانوان: یک عدد

- وزیر اعظم: یک عدد مشکوک به خیانت

- مادر سلطان، حامی جمعیت هضم بانوان: یک عدد

- بانوبیار دربار: یک عدد

- مرد: به تعدادی که جلوی دست و پای بانوان را نگیرند.

- عاشق سینه چاک همسر سلطان که سرش به شدت می خارد: یک عدد

- حیاط خلوت: به گستردگی حرمسرا



رده سنی مخاطب:



- ۲ تا ۱۷۰ ساله … هر چه پیرتر، پی گیرتر



طرز تهیه:



۱- ابتدا تعدادی بانوی درجه سه را که انصافا سازمان استاندارد در حقشان کوتاهی کرده را توی فیلمنامه می ریزیم و به آن قسمت حرمسرا می گوییم. دوستان عزیز حتما حواسشان باشد که به این قسمت نمک اضافه نکنند و شورش را درنیاورند، هر کسی نمک بیشتری خواست سر سفره خودش اضافه می کند.



۲- بعد از یک ساعت که اینها را با سر و وضعی نامناسب – ولی باب طبع – خوب پخت دادیم، سلطان سلیمان را برای کاهش و متعادل کردن بار زیبایی فیلم پرت می کنیم توی متن، بقیه اش را خودش می داند چه کار کند.



نکته: دوستان گلم، عزیزهای درون منزل، خیلی حواسشان باشد این تعداد زن زیبا را همینطور بی هدف ول نکنند توی متن؛ رادیاتور ماشین باشد داغ می کند، آدمیزاد که جای خودش را دارد و جایزالخطا هم هست تازه!



۳- این قسمت را نمی شود نوشت اما شما که بچه نیستید، خودتان می دانید چی می خواهیم بگوییم.



۴- همسر سلطان که از نظر درجه کیفی با پارتی بازی در رده دوم قرار دارد را در گوشه ای از متن با کامیون خالی می کنیم و اگر فرصتی دست داد با همان کامیون از رویش رد می شویم اما متاسفانه در آن برهه زمانی که ایشان مادر شاهزاده است امکانش نیست. با همسر سلطان به ناچار می سوزیم و می سازیم.



۵- تا مخاطب از دستمان نپریده و شبکه را عوض نکرده، بانوان زیبا و به چشم خواهری درجه یک را بی محابا می ریزیم توی متن تا با تحت تاثیر قرار دادن مخاطب، مصرف شام ایرانی جماعت به شدت کاهش پیدا کند. آشپزان عزیز خواهشا در مصرف بانو حساسیت به خرج ندهند. مال پدرتان که نیست، سفره سلطان سلیمان است. تازه ابتدای سلطنتش هم به مردم ترکیه قول داده بود که بانوان را سر سفره های آنها بیاورد؛ چون آن زمان ها بانوان خیلی سخت راضی می شدند سر سفره بیایند و بیشتر توی آشپزخانه بودند با آن حالشان.



۶- شاید کافی به نظر برسد اما تا اینجای کار این سریال تنها برای آقایان جذابیت داارد که در انتخاب شبکه متاسفانه صاحب رأی و نظر نیستند. محققان ترک تبار برای راضی نگه داشتن بانوان که استثنائا پیرو آن رضایت آقایان نیز حاصل می شود به این نتیجه رسیدند که باید دو زن – ترجیحا هوو – به جان یکدیگر بیفتند و از خجالت هم دربیایند. کلا خانم ها چون با اینجور درگیری ها همذات پنداری می کنند و به یاد منازعات خانوادگی با جاری و ماخدر شوهر و خواهر شوهر می افتند، به شدت به سریال فوق علاقه مند می شوند و هر یک بنا به خصوصیات اخلاقی که دارند به یکی از طرفین درگیری علاقه مند می شوند.



۷- بانوان دیگری که قبل از شروع برنامه خوب ورز داده شدند را برای اضافه شدن به درگیری و مورد توجه قرار گرفتن سلطان به آرامی وارد قصه می کنیم.



۸- کوفتش بشود ما که راضی نیستیم.



۹- برای جلوگیری از عوض شدن ناگهانی ذائقه بانون و تعویق کانال و ترجیح دادن تماشای رقابت فوتبال بین اینتراخت فرانکفورت با راپیدوین اتریش، موقتا مقداری از بحث اصلی دور می شویم و مقادیری جنگ و خونریزی به متن اضافه می کنیم. حتما حواستان باشد در خلال پخش این جنگ ها به هیچ عنوان از بحث شیرین درگیری در حرمسرا و گیس و گیس کشی غافل نمی شویم، بلکه فقط خودمان را می زنیم به غفلت تا کار خوب از آب دربیاید.



۱۰- در قابلمه را می بندیم و آن را به مدت نیم ساعت در مایکروفر قرار می دهیم.



۱۱- سریال ما آمده ست و امیدواریم توفیقی نصیبتان شود که بدون حضور خانواده موفق به تماشای آن بشوید. اسپانسرهای این سریال بابت تماشای آن از شما تشکر می کنند.

]]>
http://anjoman.hsbteam.com/t2903
قهوه مبادا http://anjoman.hsbteam.com/t2901 Thu, 09 May 2013 20:10:38 +0430
با یکی از دوستانم وارد قهوه‌خانه‌‌ای کوچک شدیم و سفارش‌ دادیم…

بسمت میزمان می‌رفتیم که دو نفر دیگر وارد قهوه‌خانه شدند… و سفارش دادند:  پنج‌تا قهوه لطفا… دوتا برای ما و سه تا هم قهوه مبادا… سفارش‌شان را حساب کردند، و دوتا قهوه‌شان را برداشتند و رفتند…

از دوستم پرسیدم: ماجرای این قهوه‌های مبادا چی بود؟

دوستم گفت: اگه کمی صبر کنی بزودی تا چند لحظه دیگه حقیقت رو می‌فهمی…

آدم‌های دیگری وارد کافه شدند… دو تا دختر آمدند، نفری یک قهوه سفارش دادند، پرداخت کردند و رفتند…

سفارش بعدی هفت‌تا قهوه بود از طرف سه تا وکیل… سه تا قهوه برای خودشان و چهارتا قهوه مبادا…

همان‌طور که به ماجرای قهوه‌های مبادا فکر می‌کردم و از هوای آفتابی و منظره‌ی زیبای میدان روبروی کافه لذت می‌بردم،

مردی با لباس‌های مندرس وارد کافه شد که بیشتر به گداها شباهت داشت… با مهربانی از قهوه‌چی پرسید: قهوه‌ی مبادا دارید؟

خیلی ساده‌ ست! مردم به جای کسانی که نمی‌توانند پول قهوه و نوشیدنی گرم بدهند، به حساب خودشان قهوه مبادا می‌خرند…

سنت قهوه‌ی مبادا از شهرناپل ایتالیا شروع شد و کم‌کم به همه‌جای جهان سرایت کرد…

بعضی‌ جاها هست که شما نه تنها می‌توانید نوشیدنی گرم به جای کسی بخرید،

بلکه می‌توانید پرداخت پول یک ساندویچ یا یک وعده غذای کامل را نیز تقبل کنید…



نتیجه اخلاقی:

گاهی لازمه که ما هم کمی سخاوت بخرج بدهیم و قهوه مبادا… ساندویچ مبادا… آب میوه مبادا… لبخند مبادا و مباداهای دیگر… که دل خیلی ها از اونا می خواد… و چشم انتظارند… که ما همت نموده و قدمی در سرزمین صورتی محبت و عشق بگذاریم …و به موجودات زنده… و بخصوص به انسانهای امیدوار و آرزومند توجهی کنیم…

]]>
http://anjoman.hsbteam.com/t2901
ارزش واقعی انسان http://anjoman.hsbteam.com/t2900 Thu, 09 May 2013 20:10:02 +0430
علامه  جعفری می‌گفتند:



عده‌ای از جامعه‌شناسان دنیا در دانمارک جمع شده بودند تا در باره‌ی موضوع

مهمی به بحث و تبادل نظر بپردازند. موضع این بود: ارزش واقعی انسان به چیست؟

معیار ارزش انسان‌ها چیست.

هر کدام از جامعه‌شناسان، صحبت‌هایی داشتند و معیارهای خاصی را ارائه کردند.

بعد، وقتی نوبت به بنده رسید، گفتم: اگر می‌خواهید بدانید یک انسان چه‌قدر ارزش دارد، ببینید به چه چیزی علاقه دارد و به چه چیزی عشق می‌ورزد.  کسی که عشق‌اش یک آپارتمان دوطبقه است، در واقع، ارزش‌اش به مقدار همان  آپارتمان است. کسی که عشق‌اش ماشین‌اش است، ارزش‌اش به همان میزان است. اما کسی که ‌عشق‌اش خدای متعال است ارزش‌اش به اندازه‌ ی خداست.

علامه فرمودند: من این مطلب را گفتم و پایین آمدم. وقتی جامعه‌شناسان صحبت‌های مرا شنیدند، برای چند دقیقه روی پای خود ایستادند و کف زدند. وقتی تشویق آن‌ها تمام شد، من دوباره بلند شدم و گفتم: عزیزان! این کلام از من نبود، بلکه از شخصی به نام علی (ع) است. آن حضرت در نهج‌البلاغه می‌فرمایند: «قِیمَةُ کُلِّ أمْرِئٍ مَا یُحْسِنُهُ» / «ارزش هر انسانی به اندازه‌ی چیزی است که دوست می‌دارد».

وقتی این کلام را گفتم، دوباره به نشانه‌ی احترام به وجود مقدس امیرالمؤمنین علی (ع) از جا بلند شدند و چند بار نام آن حضرت را بر زبان جاری کردند.

علامه در ادامه می‌گفتند: عشق حلال به این است که انسان (مثلاً) عاشق ۵۰ میلیون تومان پول باشد. حال اگر به انسان

بگویند: «آی، پنجاه‌میلیونی!» .

چه‌قدر بدش می‌آید؟ در واقع می‌فهمد که این حرف، توهین در حق اوست.

حالا که تکلیف عشق حلال، اما دنیوی، معلوم شد



ببینید اگر کسی عشق به گناه و معصیت داشته باشد، چه‌قدر پست و بی‌ارزش است

]]>
http://anjoman.hsbteam.com/t2900
بزرگ مرد کوچک http://anjoman.hsbteam.com/t2858 Wed, 08 May 2013 09:42:35 +0430



هوا داشت غروب می کرد و شب با چادر سیاهش روز را بدرقه میکرد. دستان کوچک حامد از سرما مثل یک گلوله برفی شده بود ؛ دستانش راجلوی دهانش برد تا با گرمای دهانش گرم کند. دستانش که کمی گرم شد، ترازو را گذاشت زیر بغلش ودست توی جیبش کردو پولهایش را یک بار دیگر درآورد و شروع به شمردن کردخیلی خوشحال بود آخر بالاخره بعد از یک ماه می توانست به قولی که به خواهر کوچکش داده بود عمل کند. توی راه یک اسباب بازی فروشی به چشمش خورد یه نگاهی به عروسکهای توی ویترینش انداخت و بعد مثل کسی که اصلا قیمت براش مهم نیست گرونترین و زیباترینش را انتخاب کرد ، می خواست برود داخل مغازه که یک دفعه یاد آبجی کوچولویش افتاد که چه جوری با شوق و ذوق از عروسکی که توی ویترین یه مغازه دیده بود تعریف میکرد ، برگشت . تصمیم گرفت فردا صبح با خواهرش حمیده، بیاید تاحمیده کوچولو خودش عروسک مورد علاقه اش را انتخاب کند. در همین فکرها بود که صدای گریه ای شنید به سمت صدا که برگشت دختری تقریبا هم سن سال خودش را دید که انگار بدنبال چیزی می گردد. دختر سر وضع مرتبی نداشت و از نوع لباس پوشیدنش میشد حدس زد که وضع مالی خوبی ندارد. حامد جلوتررفت و پرسید : "می تونم کمکتون کنم خانم ؟" دختر سرش را بالا گرفت و با صدایی که غم توش موج میزد گفت :" نمی دونم؟ هرچی امروز کار کرده بودم گم کردم ،آخه جیب مانتوم پاره بوده همه ی پولهام افتاده" و با گفتن این جمله دوباره یاد پولهای گمشده اش افتاد و اشکهایش روان شد آخر تنها چیزی که بابتش قیمتی لازم نبود بپردازد همین اشک بود!!! حامد شروع به دلداری دختر کرد وگفت :" پیدا میشه من مطمئنم اگه دوتایی بگردیم حتما می تونیم پیداش کنیم چون اینجا خیلی خلوته و احتمال این که کسی پولهات و دیده باشه خیلی کمه. حالا بگو ببینم چقدری بود؟" دختر در حالی که با گوشه روسری رنگ و رفته اش اشکهایش را پاک میکرد گفت : "ده هزار تومنی میشد همه رو یه جا تا کرده بودم." این را گفت و دوباره لابلای برگهای خشک درختان که پیاده رو را مثل فرشی پوشانده بودند مشغول گشتن شد. تمام پیاده رو را گشتند اما اثری از پولها نبود . حامد گفت: جاهایی که دختر گشته بود را هم او یک بار دیگه بگردد ودختر هم جاهایی که او گشته بود بگردد. دختر قبول کرد و دوباره مشغول نگاه کردن به دور واطراف شد،ناگهان فریاد شادی دختر بهوا برخاست که "وای خدای من ! پولهام!!!بیا ببین اینجا کناردرخت افتاده !چطور تو ندیدی؟"حامد در حالی که لبخندی از خوشحالی ورضایت برلب داشت رو به دختر کردو گفت :"مگه نمی بینی من عینک می زنم خب چشمهام توی تاریکی خوب نمی بینه. خداروشکر، حالا زودتر به خونه تون برو تا هوا تاریکتر نشده ." دختر که گونه هایش از سرما وخجالت سرخ شده بود رو به حامد گفت:" من داداش ندارم ولی امشب مزه داشتن یه برادرو چشیدم "و دسته فالهاش و رو به حامد گرفت و گفت:" نیت کن وبردار" . حامد یک دانه از فالها را بیرون کشید وپاکت را پاره کرد ، چشمش به این بیت افتاد که:

یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
]]>
http://anjoman.hsbteam.com/t2858
هویت ... http://anjoman.hsbteam.com/t2857 Wed, 08 May 2013 09:41:05 +0430



روزی ماده شیری برای زایمان به دشت رفته بود که دست برقضادر حین زایمان جان سپرد؛بچه شیر برحسب اتفاق در مسیر گله ای از بزها قرار گرفت وبزها آن را شیر دادند تا بزرگ شد. روزی دسته ای از شیرهای گرسنه به گله ی بزها حمله کردند ومشغول کشتار آنها بودند که با صحنه ی عجیبی روبه رو شدند! آنها شیری را در میان بزها دیدند که مع مع میکرد وعلف میخورد واز ترس فرار میکرد! سردسته ی شیرها خودش را به رساند واز او پرسید توشیر هستی پس چرا مانند بزها رفتار میکنی؟!تو باید مثل ما غرش کنی نه مع مع وشکارکنی وگوشت بخوری نه علف وشجاع باشی ودلیرنه فرار کنی!او با تعجب گفت من یک بز هستم نه شیر!سردسته ی شیرها که دید حرفهایش فایده ای نداشته دست او را گرفت وبه کنار برکه برد وبه او گفت: خوب نگاه کن تو کاملا شبیه من هستی پس یک شیر هستی او که تا به حال خود را در کنار یک شیر ندیده بود باتعجب به تصویر درون برکه نگاه کرد وناگاه رستاخیزی عظیم در درونش شکل گرفت وتازه فهمید که در این سالها شیربوده است واز سر شوق نعره ای جانانه کشید واز سردسته ی شیرها به خاطر شناساندن خودش برخودش تشکر کرد]]>
http://anjoman.hsbteam.com/t2857
هوس آلوچه و پدری بی پول http://anjoman.hsbteam.com/t2856 Wed, 08 May 2013 09:27:54 +0430



وقتی دختر به پدرش گفتهوس آلوچه کردم)

مرد بی آنکه پولی داشته باشد فوری لباس پوشید و گفتقربون دختر ملوسم بشم الان برات می خرم)

بلند شد و فوری کتش را پوشید و از خانه بیرون رفت، به میوه فروشی رسید و به آلوچه نگاهی کردو به خانه برگشت.

وقتی وارد خانه شد، با صدای باز شدن در، دختر در حالی که نمکدانی به دست داشت از آشپزخانه به سوی پدرش دوید و به دست های پدر خیره شد و گفتآلوچه کو؟)

مرد گفتمیوه فروشی بسته بود).
]]>
http://anjoman.hsbteam.com/t2856
داستانک؛ هدیه فارغ التحصیلی http://anjoman.hsbteam.com/t2845 Tue, 07 May 2013 18:34:25 +0430



 


مرد جوانی، از دانشگاه فارغ التحصیل شد. ماه ها بود كه ماشین اسپرت زیبایی، پشت شیشه‏ های یك نمایشگاه به سختی توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو می كرد كه روزی صاحب آن ماشین شود. مرد جوان، از پدرش خواسته بود كه برای هدیه فارغ التحصیلی، آن ماشین را برایش بخرد. او می دانست كه پدر توانایی خرید آن را دارد.



بلأخره روز فارغ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فراخواند و به او گفت: من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر كس دیگری در دنیا دوست دارم. سپس یك جعبه به دست او داد. پسر، كنجكاو ولی نا امید، جعبه را گشود و در آن یك انجیل زیبا، كه روی آن نام او طلاكوب شده بود، یافت. با عصبانیت فریادی بر سر پدر كشید و گفت: با تمام مال و دارایی كه داری، یك انجیل به من می دهی؟ كتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترك كرد.




سال ها گذشت و مرد جوان در كار و تجارت موفق شد. خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده. یك روز به این فكر افتاد كه پدرش، حتماً خیلی پیر شده و باید سری به او بزند. از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود. اما قبل از اینكه اقدامی بكند، تلگرامی به دستش رسید كه خبر فوت پدر در آن بود و حاكی از این بود كه پدر، تمام اموال خود را به او بخشیده است. بنابراین لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید.



هنگامی كه به خانه پدر رسید، در قلبش احساس غم و پشیمانی كرد. اوراق و كاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا، همان انجیل قدیمی را باز یافت. در حالیكه اشك می ریخت انجیل را باز كرد و صفحات آن را ورق زد و كلید یك ماشین را پشت جلد آن پیدا كرد. در كنار آن، یك برچسب با نام همان نمایشگاه كه ماشین مورد نظر او را داشت، وجود داشت. روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود: تمام مبلغ پرداخت شده است.

]]>
http://anjoman.hsbteam.com/t2845
مرد یعنی . . . زن یعنی . . . http://anjoman.hsbteam.com/t2843 Tue, 07 May 2013 17:38:13 +0430


زن یعنی نـاز … مرد یعنی نیــاز …

مرد یعنی غرور ، زن یعنی شکست غرور …

مرد یعنی باید ، زن یعنی شاید …

مرد یعنی بودن ، زن یعنی فنا …

مرد یعنی دیدن ، زن یعنی چشم فرو بستن …

مرد یعنی دم ، زن یعنی باز دم …

مرد یعنی منطق ، زن یعنی احساس …

مرد یعنی حکومت ، زن یعنی اطاعت …







مرد یعنی سخاوت ، زن یعنی صداقت …

مرد یعنی رهایی، زن یعنی تسلیم …

مرد یعنی شرافت ، زن یعنی نجابت …

مرد یعنی خشونت ، زن یعنی لطافت …

مرد یعنی غیرت ، زن یعنی عزت …

مرد یعنی من ، زن یعنی ما…

مرد یعنی صلابت ، زن یعنی قداست …

مرد یعنی  پیمودن ، زن یعنی صبوری …

مرد یعنی اکنون ، زن یعنی فردا …

مرد یعنی ساختن ، زن یعنی سوختن …

مرد یعنی برای مشاهده لینک باید ثبت نام کنید ، زن یعنی دلداده …

مرد یعنی خواستن ، زن یعنی کاستن …

مرد یعنی ربودن ، زن یعنی کشش …

مرد یعنی بیارام ، زن یعنی بیاسای …

مرد یعنی یک جرعه هوس ، زن یعنی جام لبریز نفس …

مرد یعنی سالار ، زن یعنی ره سپرده به دامان یار …

مرد یعنی نیمی از وجود ، زن یعنی نیمه دیگر …

و اما با اینهمه معانی بی انتهای دشت آشنایی ،

مرد یعنی انسان یعنی دریای احساس یعنی دوست داشتن جاودانه

یعنی تکیه گاه وجود یعنی آرامترین خلقت …

و زن یعنی آرامگاه خلقت یعنی از سر تا پای ایثار

و مرد یعنی واژه ی غیرت و مردانگی یعنی هستن ، شدن و گشتن

و زن یعنی مهر و وفای بی کرانه یعنی انس و صفای خالصانه

یعنی امید بخش روزهای آینده یعنی همراه و همدم تنهایی ها و غربت

و همسفر راه پررمزو راز زندگی و

و مرد یعنی تنها یک واژه و آنهم برای مشاهده لینک باید ثبت نام کنید

و زن یعنی تنها یک واژه و آنهم

عشـق …



 


]]>
http://anjoman.hsbteam.com/t2843
وقتی جناب آقای خر لب به سخن می گشاید !(طنز) http://anjoman.hsbteam.com/t2841 Tue, 07 May 2013 17:28:30 +0430

روزی به رهی مرا گذر بود





خوابیده به ره جناب خر بود





 





از خر تو نگو که چون گهر بود





چون صاحب دانش و هنر بود





 





گفتم که جناب در چه حالی





فرمود که وضع باشد عالی





گفتم که بیا خری رها کن





آدم شو و بعد از این صفاکن





 





گفتا که برو مرا رها کن





زخم تن خویش را دوا کن





 





خر صاحب عقل و هوش باشد





دور از عمل وحوش باشد





 





نه ظلم به دیگری نمودیم





نه اهل ریا و مکر بودیم





 





راضی چو به رزق خویش بودیم





از سفرۀ کس نان نربودیم





 





دیدی تو خری کشد خری را؟





یا آنکه برد ز تن سری را؟





دیدی تو خری که کم فروشد ؟





یا بهر فریب خلق کوشد ؟





 





دیدی تو خری که رشوه خوار است؟





یا بر خر دیگری سوار است؟





 





دیدی تو خری شکسته پیمان؟





یا آنکه ز دیگری برد نان؟





 





دیدی تو خری حریف جوید؟





یا مرده و زنده باد گوید؟





 





دیدی تو خری که در زمانه؟





خرهای دیگر پیش روانه





 





یا آنکه خری ز روی تزویر





خرهای دیگر کشد به زنجیر؟





 





هرگز تو شنیده ای که یک خر





با زور و فریب گشته سرور؟





خر دور ز قیل و قال باشد





نارو زدنش محال باشد





خر معدن معرفت کمال است





غیر از خریت ز خر محال است





تزویر و ریا و مکر و حیله





منسوخ شدست در طویله





دیدم سخنش همه متین است





فرمایش او همه یقین است





 





گفتم که ز آدمی سری تو





هرچند به دید ما خری تو





بنشستم و آرزو نمودم





بر خالق خویش رو نمودم





ای کاش که قانون خریت





جاری بشود به هر ولایت

]]>
http://anjoman.hsbteam.com/t2841
داستان شگفت انگیز از ادیسون http://anjoman.hsbteam.com/t2833 Tue, 07 May 2013 10:19:28 +0430

ادیسون در سنین پیری پس از کشف لامپ، یکی از ثروتمندان به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش که ساختمان بزرگی بود هزینه می کرد. این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود.





 





هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود در همین روزها بود که نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا کاری از دست کسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است!





آنها تقاضا داشتند که موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود...





 





پسر با خود اندیشید که احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سکته می کند و لذا از بیدار کردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید که پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یک صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می کند!!!





 





 پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید که پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد. ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ میبینی چقدر زیباست؟!! رنگ آمیزی شعله ها را میبینی؟!! حیرت آور است!!!





 





من فکر می کنم که آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در کنار فسفر به وجود آمده است! وای! خدای من، خیلی زیباست! کاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. کمتر کسی در طول عمرش امکان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!!





 





پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می کنی؟!!!!!!





 





چطور میتوانی؟! من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟!





 





پدر گفت: پسرم از دست من و تو که کاری بر نمی آید. مامورین هم که تمام تلاششان را می کنند. در این لحظه بهترین کار لذت بردن از منظره ایست که دیگر تکرار نخواهد شد...!





 





در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فکر می کنیم! الآن موقع این کار نیست! به شعله های زیبا نگاه کن که دیگر چنین امکانی را نخواهی داشت!!!





 





توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول کار بود و همان سال یکی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود.





آری او گرامافون را درست یک سال پس از آن واقعه اختراع کرد.

]]>
http://anjoman.hsbteam.com/t2833